محمدحامد - کشکول جوانی



 


حواشی مراسم راهپیمایی روز قدس

سلام
میخوام چند تا حواشی از راهپیمایی دیروز و پریروز و که در تدارک برگزاریش بودم بنویسم . خلاصه هر چی یادم اومد می نویسم . در ضمن بازگشت غرور افرین خودم رو به پارسی بلاگ بعد از گذشت نزدیک به دو سال تبریک عرض می کنم .

1- تو راهپیمایی از یه دختر کوچولو پرسیدم خانوم خانوما واسه چی اومدی راهپیمایی . یه ژست مصاحبه به خودش گرفت و گفت اومدم رای بدم  (این یاور کچله کجاست موهاشو می کنه هی ؟!، هر چی گشتم پیداش نکردم . خودتون شکلکش رو تو ذهنتون مجسم کنید)

2-  روز قبل از راهپیمایی نصف قم رو زیر پا کردم تا دو تا چوب واسه پلاکارد گیرم بیاد . نزدیکای افطار بود و از چوب هم خبری نبود . تمام نجاری ها یه چوب نازک داشتن یا اگه چوب خوبی داشتن کوتاه بود . تا اینکه یه بیل فروشی پیدا کردم و دلم رو زدم به دریا . رفتم بهش گفتم اقا این دسته بیلا فروشیه . گفت : هان ؟؟؟ فهمیدم ای خدا ! بنده خدا کر هم هست . با دست بهش نشون دادم از اینا . خلاصه فهمیدیم فروشیه . چوبای کلفت و خیلی خوبی بود . وقتی ازش خریدم گفتم چقدر می شه ؟ گفت دونه ای هفتصد تومن . گفتم جفتش رو می برم هزار تومن . به جون خودم نزدیک بود یکی از چوبا رو برداره و بیفته دنبالم تا جایی که طاقت دارم من رو مورد لطف خودش قرار بده . . جاتون خالی پیرمرد به این خنگی هم ندیده بودم . اخرش بهش دادم هزار و چهارصد تومن . می گفتم حالا فاکتور بده . من برم پولش رو از کی بگیرم آخه ؟؟؟ البته این حرفو با فاصله سه چهار متری داد زدم . اخه گوشش کر هم بود .طرف جوش اومد گفت بده من اصلا چوبا فروشی نیست ولی من دیگه از ترس جونم هم شده بود بی خیال پول شدم و اینجوری کردم

3- روز راهپیمایی یه پیرمردی گیر داده بود به این پوسترهایی که چاپ کرده بودم و پلاکاردی که نوشته بودم . مشخص بود سواد نداره ها ولی نمیدونم این لبخند ملیحش نشانه چی بود ؟ ما رو مسخره می کرد یا خودش رو ... اینم فهمیده بود که ما دیگه خلاصه اره ...

حاج اقا : تشریف بیارید دفتر توسعه وبلاگ نویس دینی برای آموزش وبلاگ نویسی در خدمتتون هستیم .

4- برای گرفتن عکس با کلی ضرب و زور بالاخره پریدم بالای یه دونه از این وانت هایی که شعار میدن تا چند تا عکس بگیرم . رو وانت هر چند تونستم یکی دو تا عکس خوب بگیرم و خبرگزاری ایسنا هم همونا رو زد ولی صد رحمت به لاک پشت . یه قدم می رفت شش ساعت می ایستاد . اخرش داد زدم اقای راننده نگه دار من همین ایستگاه پیاده می شم و اومدم پائین . تازه پول هم بهش ندادم .

5- برای گرفتن بقیه عکسا یا رو موتور مردم بودم ، یا رو صندوق صدقات یا روی صندلی هایی که بین راه برای کمک به مردم فلسطین گذاشته بودن و یکی پشتش نشسته بود . یکی نیست بگه اخه قد کوتاه تر از تو نبود دوربین بدن دستش .

6- اقای فخری مدیر دینی بلاگ به خاطر ایمیلی که برای دوستان دینی بلاگ نوشتم دم از پرونده سازی و سو پیشینه و اینا می زد. از همین جا تهدید می کنم اقای فخری قضیه  آتینگا و پاتینگا هنوز از یاد ما نرفته است . افشا کن تا افشا کنم .

7-  بعضی دوربین به دستان مزدور هم تو راهپیمایی یه سری عکسهایی گرفتن انگار . خدا کنه عکسی از من نباشه که باز قضیه افشا کن تا افشا کنم میاد وسط .دوستانی که من رو از نزدیک می شناسند میدونند که اعصابم به شدت ضعیفه .

8- راستی شب قبل از راهپیمایی به همراه یک عدد کیف نسبتا بزرگ ، یک پلاکارد ، هشت عدد پوستر و در حالی که یک ساعت از افطار گذشته بود داشتم پیاده به سمت خونه می رفتم . از بس خیابونا خلوت بود دلم نیومد ماشین بگیرم .

9- مثلا این وبلاگ قراره مثل شب نوشت بعضی ها که خصوصیه برای منم خصوصی باشه . خلاصه اگه کسی احیانا اینجا رو دید زیاد لو نده .چه ربطی به راهپیمایی داشت .

10- دیگه چی بگم ؟؟؟ آهان در همون بحبوحه راهپیمایی که داشتم امریکا و اسرائیل رو له و لورده می کردم صدای آهنگ دلخراش موبایلم رو شنیدم که دل هر مظلومی رو به درد میاره . خانم موسوی از خبرگزاری ایسنا دنبال عکسهای امروز بود . اولتیماتوم یک ساعته داد . می گن کور از خدا چی میخواد دو چشم بینا . بهانه ی خوبی بود برای جیم شدن از نماز جمعه . علی الخصوص به اتفاق یکی از دوستان . اینم لینکش

حس می کنم بدترین پستی شد که تو عمرم نوشتم . نمیدونم چرا . اصلا با این نوشته ام حال نکردم . شما حلال کنید . یه مقدار فکرم مشغوله . بسوزه پدر عاشقی که همه رو بدبخت کرده .


خداحافظی

خیلی رک و راست اعتراف می کنیم

از اولش هم حضور ما در این وبلاگ اشتباه بود

اینجا برای اشخاص از ما بهترون هست .

ما همون وبلاگمون توی پرشین بلاگ هم از سرمون زیاده .

علی یارتون

حق نگهدارتون

اینم آدرس کشکول جوانی

 www.kashkool2.persianblog.com


شنبه یکشنبه!!!!

قدیما وقتی یکی  هر کدوم از لباساش یه رنگ بود میگفتند شنبه یکشنبه شده یعنی از هر چیزی یه مدل و رنگش رو پوشیده حالا منم میخوام یه آپ شنبه یکشنبه کنم

                                       پرخوری بستنی در مدت کوتاه

رکورد پر خور ترین بستنیدر مدت کوتاه را ((تونی داودسول)) به خود اختصاص داد.وی در سال 1982 م (1530)گرم بستنی را در مدت 50 ثانیه خورد.لازم به تذکر است که در اینگونه مسابقات، بستنی باید جامد باشد(نوش جان)

                              بزرگترین زباندان

اگر قدرت و دقت آدمی را در سخن گفتن به هر زبانی در نظر بگیریم به سختی میتوانیم بگوییم که یک فرد بیش از 20-25 زبان را بتواند حرف بزند و در عمر خود بیش از 40 زبان را بتواند بیاموزد .بزرگترین زبان دان جهان

((جورج هنری اشمیدت ))اهل فرانسه است وی که متولد 1914 میلادی است 19 زبان را به خوبی میدانست زیرا فرصت نداشت 12 زبان دیگری را که قبلا به خوبی میدانسته یاد آوری و بازگو کند و همین باعث شد نتواند آن زبان ها را سلیس و روان حرف بزند

و حالا یه استدلال منطقی برا کسایی که مثل من تو درس خوندن تنبلند

 

        
1)study=dont fail   2)dont study= fail            1)+2) midahad   study+dont study= dont fail +fail
 hala az study   va fail faktor migirim      study(1+dont)=fail(1+dont)
 va az tarafein (1+dont) ro sade mikonim
pas darim   study= fail              SO DONT STUDY


حل مشکل شرعی لاک پشتی مو من

لسلام سلام .چطوریایین؟ باز مدرسه تعطیل شد باز من اومدم آپ کنم اول دو تا مطلب بگم بعد میریم سر مشکل شرعی لاک پشتدیروز یکی از بچه ها یه جک گفت واسم گفتم زودی بیام واسه شما ها بگمیه نفر یه پلیسه رو میکشه بعد زنگ میزنه ۱۱۰ میگه هه ..هه ...حالا شدین ۱۰۹ نفر(بخند ضایع نشم دیگه)بعد دیگه این که یکی برام یه میل زده بود راجع به تاریخ ولنتاین گفتم شما گلامم بدونین:

این روز به نام والنتینوس قدیس، یکی از روحانیون مسیحی نامگذاری شده که در زمان کلودیوس دوم امپراتور روم می زیسته و بنابر اساطیر مسیحی، این امپراتور ازدواج را ممنوع می کند تا مردان برای پیوستن به ارتش او وابستگی خانوادگی نداشته باشند اما والنتینوس که کشیشی جوان بوده پنهانی عشاق را به عقد یکدیگر در می آورده و سرانجام جان بر سر اینکارمی گذارد جدی اینجوریا بوده من نمیدونستم

خوب حالا بریم مشکل لاک پشتو بحلیم .یکی به من گفت میدونی چرا لاک پشت نمیتونه نماز بخونه ؟ گفتم حتما چون نمیتونه رکوع بره گفت نه بابا! چون لاک داره وضوش باطلهخلاصه مام بدو بدو رفتیم واسه بابامون تعریفیدمش بعد اینکه کلی خندید گفتم :خوب کاری نداره که یه شیشه استون میخریم لاکشو پاک میکنه وضو میگیره نماز میخونه(گفتم عجب چیزی گفتم بابام کم آورد)اونم کم نیاورد که... گفت خوب ربطی نداره که کمرشو لاک زده دستو پاشو لاک نزده که .... وضوش درسته فقط غسل نمیتونه بکنهدیگه هیچی نتونستم بگم .بعدا به این حرف رسیدم که بابا دودددددددددددددددددددد از کنده بلند میشه . حالا حالا ها مونده تا بابات کم بیاره.(ولی بچه ها خودمونیما این بابامم  دستی در طنز داردخوبه بهش پیشنهاد بدم بیاد وبمو ۳ تاییکار کنیم)

خلاصه مهم حل مشکل لاک پشت بود .

از همه ی کسایی که میانو مارو با نظرای توپشون شاد میکنن ممنون

بیاین یکی یه بوس بدین برین(آی آی آی تو کجا داری میای فقط خانوما)


جنس کامپیوتر زن است یا مرد؟؟؟؟

آخ چه حالی داد امروز مدرسه تعطیل شد مام اومدیم وب آپ کنیمراستی بچه ها جک جک

به یه نفر گفتن با ط جمله بساز، گفت: من رفتم حمام و سر و تنم را شستم .گفتن نه خنگه، با ت دونقطه نه ! با ط دسته دار. گفت اتفاقا با طی دسته دار سر وتنم را شستم

 خوب بریم سر آپ، من این مطلبو که خوندم نتونستم بالاخره بتصمیمم که کامپیوتر(ببخشید رایانه) زنه یا مرد ،حالا شمام بخونین نظرتونو بدین (البته دلایله بیشتری هم داشتین بدینا)

کلیه دختران اینجوری گفتن که کامپوتر یه آقا پسر خوشگل ،خوش تیپ ،خوش سن ،خوش برخورد و... است (میگم چرا هی روزو شب پای کامپیوترما)

۱**وقتی به آن عادت میکنیم گمان میکنیم بی آن قادر به انجام کاری نیستیم!

۲**با آن که داده های زیادی دارند نادانند.

۳**قرار است مشکلات را حل کنند ولی در بیشتر اوقات معضل اصلی خودشانند.

۴**همین که پای بند یکی از آن ها شدید متوجه می شویدکه اگر صبر کرده بودید مورد بهتری قسمتتان میشد.

کلیه پسران اینگونه گفتند که کامپیوتر یه دختر خانومه خوشگل، خوشتیپ، با کلاس، جوون ،تحصیلکرده، کد بانو،خوش اخلاق ،محترم ،ناز و......(فکر کنم  اینجاروبا مجلس خاستگاری  کامپیوتر اشتبا گرفتم)من میگما چرانمیتونم این حامدوازکامپیوترجدا کنم نگواینجوریاست

۱**به غیر از خالق آن ها کسی از منطق درونیشان سر در نمی آورد.

۲** کسی از زبان ارتباطی بین آن هاسر در نمی آورد  .

۳**کوچکترین اشتباهات را در حافظه ی دراز مدت خود ذخیره میکنند تا بعد ها تلافی کنند.

۴**همین که پای بند یکی از آن ها شدید باید تمام پولتان را صرف خرید لوازم جانبی آن ها کنید

                             ؟؟؟؟؟؟؟؟  حالا بالاخره کدوم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 


تست هوش یا تست گوش

سلام سلام

ایام خجسته دهه فجر مبارک .

در مورد مطلب قلبی (قالب وبلاگ ها ) که نوشته بودم یه چند تن از عزیزان یه مقدار بهشون برخورده بود و از من انتقاد کرده بودن که  تو فضولی قالب وبلاگ دیگران نکن و اگه خیلی مردی وبلاگ خودت را درست کن .حالا منم دوست دارم قالب وبلاگم به شکلی باشه که هر کی که میاد توش در سی دی رامش باز بشه . بالاخره اینم جز قالب وبلاگه دیگه . ببینم کی جرات داره اعتراض کنه .

و اما مطلب این هفته :

هی من میخوام آبروی این دختر خانوم ها را نبرم ولی مثل اینکه نمی شه . هی من می خوام که نذارم درصد هوش و IQ اونها معلوم بشه ولی آخه خودشون نمی خوان . شما دختر ها خجالت نمی کشین که اینقدر تو سر آقا پسرهای گل می زنید . فقط به خاطر اینکه یه ذره جمعیتتون توی دانشگاه بیشتر شده .  

تصمیم گرفتم از دخترها یه تست هوش بگیرم تا معلوم بشه که چقدر IQ شون پایینه و اگر که توی دانشگاه بیشتر قبول شدند به خاطر دلسوزی ما پسرها نسبت به اونها بوده و بس .

و اما تست :

تست ما از این قراره که روی لینکی که پائین قرار داره کلیک می کنید و براتون یک صفحه ای باز میشه که توش یه عکسه . تست هوش ما روی همین عکسه . این عکس حاوی 4 چیز غیر طبیعی و غیر عادی هستش که دختر خانم ها باید با اون استعداد نهفته ای که هیچ وقت شکوفا نمی شه اون 4 چیز غیر عادی را کشف کنن و برای من بفرستند .

مثلا یکیش اینه که اون پنجره هایی که توی اتاقه پرده نداره. خوب به هر حال اینم یه چیز غیر طبیعی هستش دیگه .

نکته خیلی خیلی مهم : چون در حین دیدن این عکس اطلاعات لازم از طریق اسپیکرتون به شما گوشزد می شه باید حتما اسپیکرتون روشن باشه . و چون متاسفانه صداش یه خورده ضعیفه پیشنهاد می کنم که صدای اسپیکرتون رو تا آخر آخر زیاد کنید .

هر کس که تونست اون چهار تا چیز غیر طبیعی را کشف کنه بدون اینکه به کسی چیزی بگه خواهشا بهم کامنت خصوصی بده !!!

واما جوایز :

با اینکه می دونم بعیده که هیچ کدوم از دخترا بتونند به این تست هوش من جواب بدن اما خوب جوایز خوبی برای این تست در نظر گرفتم که اگه نگم بهتره.

 


اندر احوالات وبلاگ دختران

سلام

بازم عیدتون مبارک .

راستی اینجا که یه وقت وهابی نداریم . اخه می گن به یه آقای شیعه ای که می خواست بره مسافرت گفتن که ببین تو که داری می ری این شهر خیلی مواظب باشی ها . اینا همه توی این شهر وهابی هستن . مواظب باش که اصلا لو ندی که شیعه ای چون در جا می کشنت . هر کی ازت پرسید که مذهبت چیه بگو وهابی هستی . این آقای ما هم می گه باشه و پا میشه میره سفر . خلاصه به شهر مورد نظر که میرسه سریع چهار تا وهابی جلوش را می گیرن و می گن آهای تازه وارد . وایسا ببینم مذهبت چیه ؟این بنده خدا هم که دست و پاشو گم کرده بوده و می خواسته بروز نده خیلی قاطع و محکم جواب می ده به خدا من وهابی هستم . تازه از اون سگ وهابیاش .

اینم از جک هفته . و اما مطلب جدید

اصلا می خوام بگیرم کله این وبلاگ نویسایی که گیر سه پیچ می دن به قالب وبلاگشون و هر چی که توی هر وبلاگی می بینند را کپی می کنند توی قالب وبلاگ خودشون را بکنم و بدم گربه بخوره .

البته احتمالا خودتون حدس زدید که منظورم با دختر خانم ها نیست . اخه دختر خانم ها معمولا همه وبلاگهای خیلی سنگین و رنگین دارن و اصلا توی فکر قالب نیستن و بیشتر به محتوای وبلاگشون اهمیت میدن که باید مفید باشه ( آره جون خودم )

من مخالف وبلاگ زیبا نیستم و اگه هم احیانا دیده باشید خیلی روی وبلاگ کشکول اصلی کار کردم ولی حرف من اینه اخه چه خاصیتی داره که وقتی وارد یه وبلاگ می شی صفحه نمایشت بلرزه . نه جون حامد جدی می گم .این چه کاریه که بعضی وبلاگ نویسا می کنند.

اخه چه خاصیتی داره که وقتی می خوای وارد وبلاگ بشی شونصد تا پیغام خوش آمد گویی بهت داده بشه .باور کنید خیلی از وبلاگها را من دیدم که کل مطلبشون را خوندم و دارم کامنت می دم تازه واسم پیغام میاد که خوش اومدی .ای کوفت و خوش آمدی .وقتی هم که می خوای بری می گه خداحافظ . یعنی مثلا اگه پیغام خداحافظ را نمی داد ما قرار بود شب را توی اون وبلاگ بمونیم و شام  بخوریم .

اخه چه خاصیتی داره که وقتی می خوای وارد بعضی از وبلاگها بشی ازت اسمت را می پرسه .یکی نیست بگه اصلا به تو چه که اسم من چیه ؟ آخه اگه  این اسمها جایی ذخیره می شد و بعدا می شد ازش توی آمار گیری استفاده کرد یه چیزی . اما تنها کاری که می کنه اینه اسمی را که می نویسی را میذاره اول متنی که نویسنده وبلاگ آماده کرده  . مثلا وقتی اسمت را بهش می دی حامد . اون بالای وبلاگ اضافه میشه که حامد عزیز خوش اومدی

آهنگای وبلاگ را هم دیگه چیزی نگم بهتره . خیلی از آهنگایی که توی وبلاگ من و شماست بیش از ده برابر خود وبلاگ حجمشه . با این حال بعضی ها می گن چرا وبلاگمون دیر باز می شه و فحش و ناسزار را می کشن به مدیر پارسی بلاگ و پرشین بلاگ و اکانت و خط تلفن و مودم و کامپیوتر و ... به قول اون ضرب المثل قدیمی که می گه کرم از خود درخته .

اخه می بینه که حجم این آهنگ خیلی زیاده ها ولی باز صدای شتر مرغ و بوقلمون و کرگردن را ترجیح می ده به اینکه سرعت وبلاگش کلی بیاد پایین .

خیلی ها از جمله خودم معتقدم که باید واسه هر مطلبی عکس مناسبی هم گذاشت تا خواننده بیشتر جذب بشه . ولی حالا یه نگاهی به بعضی از وبلاگها بندازید .مطلب طنز نوشته و پایینش یه دختری افتاده توی بغل پسره و .... . شعر نوشته باز اون دختره سرش را گذاشته روی شونه پسره و ... . مطلب مذهبی نوشته یا عید غدیر و قربان را تبریک گفته باز یه عکس زده که یه دختر و پسر کنار ساحل نشستن و مثل گاو پشتشون را کردن به ما . خلاصه هر مطلبی نوشته میشه باید این عکسای شنگولتینا هم کنارش باشه . بابا انصافت را شکر .

جدیدا هم مد شده که از آسمون پرستاره وبلاگها باید یا گل بباره یا برف بیاد یا اشکال مختلفی که فقط خود صاحب وبلاگ خبر داره به چه درد می خوره .اینم هنوز نفهمیدم که یعنی چی ؟

راستی لینکدونی بعضی از وبلاگها هم خیلی جالبه . یکی با لینکها عکس گلابی درست کرده . یکی باهاش چغندر ساخته . یکی قوری توش در آورده . اون یکی قر تو کمر واسه لینکاش گذاشته . البته اینم کار جالبیه ولی اصل یه چیز دیگه است .

بعضی ها هم که ادعای وبلاگ نویسی دارن توی نوار وضعیت وبلاگشون کلی مطلب اضافه کردن . یعنی وقتی وارد وبلاگ می شی نمی دونی باید وبلاگ را بخونی یا اون زیرش یا همون نوار وضعیت .درست مثل قطار . یه خورده شعر میاد رد می شه . یه خورده می گه خوش آمدید . یه خورده از این شکلها توش هست \\\\\\****///// ((((( ))))) . اینم به نظرم یه کار بیهوده ایه .

و اخرین مطلب دیگه من نمی دونم این قفلی که واسه مطالب و عکسها توی وبلاگ می زنن واسه چیه ؟ اولا که اصلا این عکسها چیز محرمانه ای نیست که واسش قفل گذاشتن . چون اکثر قریب به اتفاقش یا بهتره بگم بیش از 95 درصدش عکسهای تکراری هست که توی اینترنت و سایتهای مختلف موجوده .

ثانیا با وجود گذاشتن قفل هم خیلی راحت می شه اون عکس را کپی کرد . کافیه شما برید روی اون عکس و راست کلیک کنید ولی دستون را از روی کلید سمت راست ماوس بر ندارید . بعد اون پیغام خطای کذایی میاد . شما تنها کاری که می کنید اینه که با توجه به اینکه هنوز دستون روی کلید سمت راست ماوس قرار داره برای رهایی از این پیغام با اون دستون  کلید اسکیپ esc را فشار می دید .بعد از اینکه اون پیغام خطا رفت دستون را از روی کلید سمت راست ماوس برمیدارید و از منوی باز شده روی گزینه کپی یا هر قسمتی را که خواستید کلیک می کنید .

قول میدم در مطالب بعدی حتما به کامنتها و مطالب وبلاگها هم یه نیم نگاهی بندازم .

فقط همون طور که گفتم این مطالب فقط و فقط مال وبلاگ پسرا بود . خودتون که می دونید واسه چی ؟


خاطره بامزه کربلایی حامد

یکسال گذشت . دقیقا یک سال از پارسال که قسمتم شد و رفتم کربلا گذشت . عجب سفر باحالی بود . خصوصا اینکه بین دو ترم بود و 10 روز از ترم بهمن را غیبت کردم و بعد از ده روز از شروع ترم تازه رفتم انتخاب واحد کردم .

راستی ببخشید سلام . پیشاپیش عید غدیر خم را هم بهتون تبریک می گم و امیدوارم که صد سال به این سالها پای هم پیر بشید .

امروز داشتم یه نگاهی به آرشیو یا به قول بچه سوسولا بایگانی عکسام می کردم یه عکسی که توی عراق و توی حرم کمیل بن زیاد گرفته بودم خیلی به نظرم خنده دار اومد . گفتم شما هم ببینید .

دقیقا یادم نیست ولی به احتمال صد و هف ، هش درصد اسمش محمد جواد بود . فکر کنم دو سال داشت . توی هر حرمی که می رفتیم نمی دونم چرا گیر می داد به در و پیکر اون امامزاده . تا این سه چهار تا در را درســـت  نمی بوسید و به صورتش نمی مالید ول کن نبود . اخه یکی نبود به این بگه بچه تو رو چه به این کارا . تو که هنوز شیر میخوری از کجا می دونی که باید این در را ببوسند . خلاصه در کل بچه ی خیلی با نمکی بود .

تازه بی خیال شیر خوردن شده بود . من احساس کردم که توی خونشون هیچ وقت چیزی به اسم قاشق و بشقاب وجود نداشته . چون همیشه عادت داشت که ملاقه را   می گرفت توی دستش و از توی دیگ غذا می خورد .

خلاصه توی این ده روزی که این همراهمون بود هیچ وقت دل ما تنگ نشد و همیشه لبمون یا بهتره بگم نیشمون تا بغل گوشمون باز بود .

این همون عکسیه که نهار قورمه سبزی بود و محمد جواد اونا را به شیر ترجیح داده بود . البته اینم بگم  به شرطی قورمه سبزی را به شیر ترجیح داد که با ملاقه بخوره .

 


اندر برکات شعر فر دوسی

                                        به نام خداوند ویروس گارد

کنون رزم ویروس و رستم شنو                             دگرها شنیدستی این هم شنو

که اسفندیارش یکی دیسک داد                          بگفتا به رستم که ای نیک زاد

در این دیسک باشد یکی فایل ناب                        که بگرفتم از سایت افراسیاب

چنین گفت رستم به اسفندیار                             که من گشنمه نون سنگک بیار

جوابش چنین داد ٬خندان طرف                              که من نون سنگک ندارم به کف

برو حال می کن بدین دیسک٬ هان !                        که هم نون و هم آب باشد در آن

تهمتن روان شد سوی خانه اش                           شتابان به دیدار رایانه اش

چو آمد به نزد مینی تاورش                                   بزد گرز بر دکمه ی پاورش

دگر صبروآرام و طاقت نداشت                             مر آن دیسک را در درایوش گذاشت

نکرد هیچ صبر و نداد هیچ لغت                            یکی لیست از روی دیسک او گرفت

در آن دیسک دیدش یکی فایل بود                          بزد اینتر آنجا و اجرا نمود

کزان یک دم وشد همان دم عیان                           یکی فیلم و موزیک و شرح وبیان

به ناگه چنان سیستمش کرد هنگ                       که رستم در آن ماند مبهوت و منگ

چو رستم دگر باره ریست نمود                             همی کرد هنگ وهمان شد که بود

تهمتن کلافه شد وداد زد                                   ز بخت بد خویش فریاد زد

چو تهمینه فریاد رستم شنود                               بیامد که لیسانس رایانه بود

بدو گفت رستم همه مشکلش                          وز آن دیسک و برنامه ی خوشگلش

چو رستم بدو داد قیچی و ریش                          یکی دیسک بوتیبل آورد پیش

یکی برنامه اندر آن دیسک بود                            بر آورد آن را و اجرا نمود

به ناگه یکی رمز ویروس یافت                            پی کشف امضای ایشان شتافت

چو ویروس را نیک بشناختند                             مر از بوت سکتور  بر انداختش

به خاک اندر افکند ویروس را                             تهمتن به رایانه زد بوس( )را

چنین گفت تهمینه با شوهرش                          که این بار بگذشت از پل خرش

دگر باره اما خریت مکن                                    ز رایانه اصلآ تو صحبت مکن

قسم خورد رستم به پروردگار                            نگیرد دگر دیسک از اسفندیار
بر گرفته ازشاهنامه ی فردوسی با کمی تا قسمتی تلخیص و تصرف(نوشته دیو سپید)
 


شعبه طنز کشکول جوانی افتتاح شد

بسم الله الرحمن الرحیم

بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم و مشورت با بر و بچه های وبلاگ نویس پارسی بلاگ و پرشین بلاگ قرار بر این شد که فعلا هم کشکول جوانی پرشین بلاگ را ادامه بدیم ، هم توی پارسی بلاگ شروع به نوشتن بکنم .

اما بین  کشکول پرشین بلاگ و پارسی بلاگ یه تفاوت عمده هم قراره که باشه و اونم اینه که توی پارسی بلاگ فقط و فقط طنز و مطالب جالب و خوندنی می نویسیم و کمتر به مسائل روز و اعتقادی که توی کشکول پرشین بلاگ زیاد دیدید گیر می دیم .

دوست دارم اولین مطلب طنزم را اختصاص بدم به شایا خان تجلی . کسی که بیشتر از همه من را تشویق به طنز نویسی کرد و گفت که توی پارسی بلاگ یه وبلاگ بزنم . شایا جان به قول اون ضرب المثل معروف که می گه خودت کردی که لعنت بر خودت باد .البته بقیه هم نگران نباشند . خدمت یکی یکیتون می رسم . الان همه را گذاشتم توی نوبت تا به احوالات همه تون رسیدگی کنم .

اندر احوالات آمیز شایا خان تجلی (رضی الله عنه )

آن شاعر جوان ، آن عاشق نهان // آن مدد کار همگانی ، آن ژان والژان ثانی // آن صاحب کرامت ، آن جوان با همت // آن نفوذ کرده در هر سوراخ سمبه , آن مشتاق پول قلمبه // آن دوستدار حامد کشکول ، آن همیشه با شعر مشغول // آن خوش تیپ روزگار ، آن تا سحرگاه بیدار // آن عاشق هرگونه پست و مقام ، آن خورنده ی نان و پنیر در هر شام //آن حاضر در همه جا جز وبلاگش ، آن در هر مکان بخور بخور جایش // آن دارنده ی عینک آفتابی ، آن عاشق شبهای مهتابی //آن دارنده دست پخت عالی ، شیخنا و مولانا شایا تجلی . از بزرگان وبلاگ نویس بود و او را کرامت مشهور .

                                          

نقل است که از هنگام طفولیت تا بزرگسالی با حامد کشکول به خاطر نوشتن کتاب کاشکی قورباغه سر نداشت در پاسخ به کتاب کاشکی پرنده پر نداشت در حال ستیز و مبارزه بود .

همچنین نقل است که وی را برای سخنرانی در محفلی دعوت به عمل آماده بود و وی را چون به هیچ گاه در هیچ مراسمی برای سخنرانی دعوت به عمل نیامده بود بسیار جو گرفتی . گویند وی در آن محفل مامور اعلام انزجار از آمریکا بود .گویند هنگامی که وی به پشت تریبون راهی شد سخنرانی خویش را چنین آغاز نمود . اگر شما به ما گندم ندهید ما نون خالی می خوریم !!!!؟؟؟ و به شما روی نخواهیم آورد . ای کسانی که نفت ها ما را گونی گونی !!!!؟؟؟ برده اید کجایید ؟ نقل است که این محفل تلفات بی شمار جانی داشت که از خنده جان باخته بودند .

همچنین از وی نقل است که در دوران طفولیت سکه ای 5 تومانی در انتهای جیب خویش یافتی و به سوی بقالی سرکوچه راهی شدی و از بقال محترم تقاضای 5 تومان پنیر نمود . نقل است بقال با وجودی که آگاه بودی که با 5 تومان به کسی پنیر نمی دهند ، اما دلش به رحم آمدی و به اندازه ی مقدار کمی پنیر به او دادی . گویند شیخنا پنیر را در دهان گذاشت و مزمزه نمودی . آنگاه بقال را صدا نمودی و اظهار داشت همین خوب است .بقیه اش را از همین پنیر به من بدهید .

 


<      1   2   3   4